X
تبلیغات
رایتل
خوی سگی  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 4 تیر 1387

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه ی شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. میخواست بگوید که چگونه سگی میتواند از مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کند. سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید سنگش زدند و چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند. سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم با من اینگونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟ آیا نمیدانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است. دستهایی از خشم و خشونت دارید. می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید نام من، اما خوی شماست...! سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و فراتر رفتن. اما میبینم شما از تبدیل تنها فروتر رفتن را بلدید، سقوط و مسخ را... با چشمهای اعتیاد جهان را می نگرید و با پیش داوری زندگی... چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر؟؟؟ چرا نیاموخته اید که به دیگران گوش دهید؟ شاید دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگی می توان شنید...! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد... خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت...

                                                                                                  عرفان نظرآهاری

...

یه وقتا همچین قلب آدم فشرده میشه که دیگه حتی نایی برای آه کشیدن نداره. از دست تمام موجودات آدم نما خسته ام. کاش هیچ وقت یادمون نمی رفت که روز قیامتی هم هست. اونوقت شاید انقدر راحت پا رو دل همدیگه نذاریم و شکستن همدیگرو تماشا نکنیم...آیا واقعا راه رشد و ترقی اینه که از شکسته های قلب دیگران پله بسازیم؟ در آخر کی زخمی تر میشه...؟