X
تبلیغات
رایتل
برف  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 26 آذر 1387

اولین دانه های برف امسال هم شروع به باریدن گرفت. نمی توانم مثل هر سال با شوق کودکانه ام کلاه بافتنیم را بر سر بگذارم و به کوچه بدوم تا خوب برفها را تماشا کنم! نمی توانم همچون سالهای پیش در انتظار نشستنش بر زمین باشم  تا اولین آدم برفی را با اشتیاق بسازم و چند عکس یادگاری همراهش بگیرم. نمی توانم! از برفهای سپید خجلم! نمی توانم گوله های برفی را به دست بگیرم در حالیکه برفها می دانند من با آفریده ی آغازین زمستان چه کرده ام!

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام، از عشق هم خسته

پ.ن: نه شوقی برای ماندن و نه حتی توانی برای رفتن! من چه شدم؟...

پ.ن: قسمتهایی از شهر اندوه تنهایی فروغ فرخزاد