X
تبلیغات
رایتل
اردو  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 15 بهمن 1387

جای همتون خالی! امروز از صبح کله سحر بیرون بودم تا عصر. دختر عمه ام رو از طرف مدرسه می خواستن ببرن کاخ سعدآباد و از اونجا هم جماران تا بچه های این نسل با چشمای خودشون تفاوت زندگی دولت سابق با رهبر کبیر انقلاب اسلامی رو ببینن! ما هم گفتیم خب اگه خیلی دلتون میخواد بچه ها واقعیت رو ببینن چرا دولت سابق رو با نوع زندگی دلتمردان کنونی مقایسه نمی کنید؟ البته اینا رو تو دلم گفتم که یه وقت نیان ترورم کنن بعد به اسم منافق سر به نیست شم! نه که خیلی هم شخصیت سیاسی مهمی هستم واسه این گفتم!!! خلاصه که به دانش آموزان اجازه داده شد تا به علت بودن جای اضافی با خودشون همراه ببرن! از این رو ما هم که جزء ملت همیشه در صحنه حاضر هستیم صبح علی الطلوع شال و کلاه کردیم و به همراه عمه ی گرامی و دختر کوچکترش راهی دیدار با این بقایای تاریخی شدیم! از قدوم پر برکتمون هم به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدیم و گرد پایمان به آسفالت کوچه پاشیده شد چنان برفی شروع به باریدن گرفت که واقها دیدنی بود. مسئولین اردو هم فکر میکردن من جزء دانش اموزا هستم. بچه ها هم هی ازم می پرسیدن "تو چندمی؟" " تو کدوم کلاسی؟" یا اینکه "تو هم تو همین مدرسه ای؟" منم قیافه ام این شکلی می شد در مقابل سوالاتشون!!! آخه من با پالتو و مقنعه ی قهوه ای و شلوار لی ، ابروهای برداشته و صورت آرایش شده و انواع زیورآلاتی که به دستمه ممکنه دانش آموز باشم؟! تازه دیگه از من سنی گذشته و این تو قیافه ام مشخصه ولی اونا که این چیزارو نمی فهمیدن!!! تازه این ناظمه هم هی پیله کرده بود به تیپ من تا اینکه بالاخره فهمید که باباااااااااا من دانش آموز نیستم!!! خلاصه که همه بالاخره متوجه شدن که من دخترداییِ دختر عمه ام هستم. خیلی جالب بود. هی بچه ها دختر عمه ام رو صدا میزدن و آمار من و می گرفتن! صداشون هم میومد که می گفتن چقدر "دخترداییت نااااازه" بعد همینجوری در حال تعریف و تمجید میومدن پیشم و منم که ماشالله هزار ماشالله حسابی این روزا واسه خودم مردی شدم و صدام به خاطر سرماخوردگی بدجوری گرفته و در جواب اونا که یه صورت لطیف دخترونه رو تماشا می کنن  با صدایی زمخت و وحشتناک تشکر میکردم و قیافه ی اونا هم دیدنی میشد وقتی صدام و میشنیدن! خلاصه که کلی با عمه ام به این بچه های آدم ندیده خندیدیم. اونجا هم فقط از دو کاخ دیدن کردیم. کاخ سبز و ملت. یکی از یکی قشنگتر بود. اتاق کار رضا شاه از هر جای دیگه بیشتر نظرم و جلب کرد!همه جای اتاق خاتم کاری شده بود. میز کار، صندلی، دیوارا، کف زمین و هر چیز دیگه ای که اونجا بود. درِ اتاق هم منبت کار شده بود! چشم برداشتن از اون اتاق واقعا واسم سخت بود! سالن غذاخوریشون هم من رو به یاد فیلمای خارجی انداخت! خلاصه که همه چیز فوق العاده بود! دوم دبیرستان هم که بودم با مدرسه اومده بودم سعدآباد ولی چون میخواستن اردو مرتبط با رشته مون باشه از دو تا کاخهایی دیدن کردیم که پر بود از تابلوهای نقاشی! حتی بین نقاشیها اسم چند تا از نقاشای معروف هم دیده میشد و من حسابی هیجان زده شده بودم! جلوی کاخ ملت یه کم باید منتظر میشدیم تا کسانی که رفتن داخل برگردن بعد ما بریم، من و عمه ام هم هی دنبال سوژه می گشتیم! چند تا ژاپنی از کنارمون رد شدن، منم هی از عمه ام میپرسیدم خوابشون میومد؟ خب برن بخوابن! واسه جماران اولین بار بود که میرفتم. خیلی برام عجیب بود که جلوی در کیفامون و گشتن و خودمون روهم بازرسی بدنی کردن! وقتی هم علت رو پرسیدم گفتن خب اینجا یه مکان تاریخیه! منم با این حرفشون فکر کردم الان برم تو اونجا چه خبره ولی مزخرفترین جایی بود که تو عمرم دیدم! و جز صندلی که جای امام روش خالی بود چیز دیگه ای اصلا وجود نداشت! ما هم در حالیکه نشسته بودیم هی جای خالی امام رو می دیدیم و از غصه زیاد همش می خندیدیم! دیوونه شدیم از دوریش دیگه! این مسئولا هم تو راه گل نرگس خریده بودن و اونجا روبروی صندلی وایسادن و در حالیکه همچین اشک شوق از دیدار صندلی تو چشماشون حلقه زده بود گلارو پرپر میکردن و به طرف صندلی  یا همون امام توهمی پرت می کردن! ما هم با هر گلریزون واسه امام لی لی لی لی لی می گفتیم! بدجوری مراسم با شکوه و تاثیرگذار شده بود! خلاصه که گرچه راننده ی اتوبوسمون خیلی اعصابش داغون بود و یه جورایی میشه گفت کلا از بیخ و بن تعطیل بود و موقع رفتن هم مسئولین اردو اذیت کردن و دیگه اینکه ساعت 3 تازه بهمون ناهار دادن و قبلش داشتیم از گرسنگی جون میدادیم و تحت تاثیر جو حاکم روحمون داشت میرفت پیش امام  ولی در کل میتونم بگم روز خوبی بود و از اینکه رفتم به هیچ وجه پشیمون نیستم. این هم گزارشی بود از اردوی ما!