X
تبلیغات
رایتل
غمگینم...  چاپ
تاریخ : شنبه 17 اسفند 1387

کاش میدانستی که چقدر این روزها به حضور پر مهر و بازوان مردانه ات محتاجم تا لحظه ای جسم نحیفم را به آغوش بگیرد. کاش میدانستی چقدر خسته ام از بودن هایت وقتی که با نبودن تفاوتی ندارد. کاش گوشی برای شنیدن حرفهایم داشتی تا برایت می گفتم که چقدر از نبودنت تنهایم. کاش میدانستی که بزرگ شده ام. خوب نگاهم کن! آنقدر بزرگ شده ام که شریک زندگیم را انتخاب کرده ام و خودم برای آینده ام و مستقل شدنم تصمیم گرفته ام. کاش میدانستی که چند صباحی بیشتر مهمان خانه ات نیستم و لااقل حرمت مهمان نگاه می داشتی. غمگینم از اینکه رفتن از این خانه غمگینم نمی کند. دلتنگم از دلتنگی های هر روزه ای که در این خانه برایم ساخته شد. روز وصال من با او به روز شماری افتاده، شاید زمانی کمتر از 5 ماه دیگر و تو...غمگینم که این روزها در کنارم نیستی، با وجود اینکه هستی. و باید تنهای تنها وارد مرحله ی جدیدی از زندگی شوم. هنوز با کودکیم تفاوتی نکرده ام. آن روزها هم وقتی به سفر میرفتی غم تلخی روی قلبم سنگینی میکرد و تنها عکسهای به جا مانده از تو بود که دور تا دور کودک 2 ساله ات پر میکردند تا گریه هایش خاموش شود. اما من هنوز هم می گریم. غمگینم از اینکه اولین چیزی که از تو یاد گرفتم نفرت و کینه و دروغ نام گرفت. غمگینم از اینکه گوشم به جای شنیدن نجواهای عاشقانه به صدای فریادهای تحقیرآمیز و ضجه های گوشخراش عادت کرد. غمگینم از تمام آن 2 ماهی که از بیماری به حال مرگ افتادم و در خانه نبودم و تو یک بار هم به عیادتم نیامدی. غمگینم از اینکه تو آخرین کسی هستی که خواهی فهمید عاشق شده ام...

غمگینم از اینکه تمام عمر به روش لقمان بزرگ شدم که ادب از که آموختی از بی ادبان...