X
تبلیغات
رایتل
کبوتر با کبوتر باز با باز...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر 1388

نمیدانید چقدر شادم از اینکه هیچ شباهتی به شما ندارم. نمی دانید چقدر شادم از اینکه حتی اگر صدا در گلویمان خفه کنید قادریم که فریادی نهان سر کنیم و شما چقدر بزدل و بی دفاعید که با خون و رگ توان جنگ ندارید و اسلحه های سرد و گرم که همه آتشی می شود برای عاقبتتان به دست می گیرید. نمی دانید چقدر شادم که زیر سایه ی هاله ی نوری که در اوهام دیده اید و باور کرده اید نایستاده ام و اجازه نداده ام که اینگونه باور و اعتقاداتم به بازی گرفته شود. نمی دانید چقدر خوشحالم که همچون شما سرشار از اعتماد به نفس کاذبی نیستم تا بی محابا همه را به ریشخند بگیرم و از دار مکافات نترسم. نمیدانید! شما هیچ نمی دانید که اگر می دانستید اینچنین عاقبت خود را به دنیا نمی فروختید. به راستی دلم شکست. دل من و خیلی از من های دیگر که در کنار هم "ما"یی عظیم شدیم که اگر همه با هم فریاد سر کنیم آنقدر نحیفید که از ترس می میرید. نمیدانی چقدر بیزارم از تو و امثال تو. نمیدانی چقدر دوست داشتم جواب گستاخیت را همان دم بدهم و یقین داشته باش که اگر حق استادی به گردنم نداشتی چنان پاسخت میدادم که هرگز حتی گمانش را نکنی. یک جمله گفتم و تو پوزخندی زدی شبیه به همان حیوان صفت قدرت طلب که چهار سال تمام اینگونه به مردم پوزخند زد. خوشحالم که از جنس شما نیستم. خدایا یاریمان ده تا همیشه در جبهه ی حق باقی بمانیم و هرگز روزی نرسد که همرنگ جماعتی شویم که بویی از شرافت نبرده اند. دیگر نمی توانم نگاه کنم و نبینم، گوش بدهم و نشنوم، حرکت کنم و ثابت بمانم.  خدایا تو خود حق ستانی و می دانی تمام آنچه را که در سکوت مضحک خویش پنهان نموده اند. تنهایمان نگذار...

پ.ن.1: این متن مال دیروز بود ولی چون نشد بیام اینترنت الان گذاشتم.

پ.ن.2: آقایون محترم روزتون مبارک. کادوهاتون هم مبارک.

پ.ن.3: کلی خبرا و اتفاقای جدید بین من و فرزاد افتاده ولی نمیگم که! تا اطلاع ثانوی منتظر بمونید و البته دعا برای ما رو هم فراموش نکنید وگرنه اسمتون از لیست مهمونا خط میخوره! قابل توجه دوستان نزدیکمون که از اینجا رد میشن!

پ.ن.4: من دنبال یه طرح نقاشی خیلی خوگشل عقشولانه میگردم. درضمن کیفیتش هم خوب باشه که بشه پرینت گرفت. کسی میتونه کمکم کنه؟

پ.ن.5: چقدر عروس شدن سخته! واسه همون مراسمای اولیه حداقل  5،6 دست باید تیپ کامل و خانومانه داشت در حالیکه من تو کمدم فقط کوهی از تاپ دارم و دامن های کوتاه! در حال حاضر نصف حقوقم به قسط میره و نصف دیگش به خرید چیزهای مورد نیازم. خب من با چه پولی امور روزانه رو بگذرونم؟ باید برم کمیته امداد اسمم و بنویسم!

پ.ن.6: یه چیز جالب! یه جا از این پولهای دوره ای اسم نوشتیم و چند روز پیش قرعه کشی بود. اسم من نفر آخر دراومد. یعنی تیر سال آینده. شرمنده شدم از این همه شانسی که دارم!!!!!!!

پ.ن.7: دو ماه دیگه بیست ساله میشم. من و فرزاد هم دوساله میشیم! زمان مثل برق و باد میگذره! باورم نمیشه انقدر همه چیز زود گذشت! خوشحالم که تو اوج زندگی، تو اوج جوونی، تو اوج هیجان و تو اوج عشق در کنار همیم و با هم تلاش می کنیم برای رسیدن به هم و هدفهای قشنگمون.

پ.ن.8: چیه؟ دلم خواست کلی پاوبلاگی بنویسم.