X
تبلیغات
رایتل
نشونه ی بعدی کجاست؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 مهر 1388

از محل کارم که دراومدم مسیر طولانی تر رو انتخاب کردم و سوار اتوبوس شدم. وقتی از این مسیر میرم تمام وجودم نگاه میشه. احساس می کنم یه چیز کشف نشده بین این درختا و گلها هست که هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم. این مسیر باعث میشه تا طبع شاعریم گل کنه و هزار تا حرف قشنگ از ذهنم عبور کنه. احتیاج داشتم به این خلوت و قشنگ فکر کردن. این روزها پرم از حرفهای نگفته که هرچی تلاش می کنم ذهن آشفته ام اجازه ی صحبت بهم نمیده. دلم میخواست بتونم از تموم قشنگیها و سختیهای این روزها حرف بزنم اما هر بار تصمیم گرفتم بنویسم حس کردم تو خلا گیر کردم و هیچی یادم نمیاد. این روزها چقدر دلم میخواست با تو حرف بزنم و برای تو بنویسم اما همه چی مثل یه رویای عجیب میمونه که درکش نمی کنم، که نمی فهمم آیا واقعا این منم که وسط ماجرا ایستادم؟ دلم حضور یه آشنا رو میخواد که هیچی رو ازش پنهون نکنم. دلم یه زبون بی طعنه می خواد که حرفاش رو بشنوم. دلم یه سینه ی سپر شده می خواد که از تمام تلخیها به آغوشش پناه ببرم. چقدر دلم این روزها تنها مونده. چقدر دلم خدا رو میخواد. هنوز تو اتوبوس نشستم و به آسمون نگاه می کنم. به درختا که تو تاریکی شب اندامشون مهیب به نظر میرسه. هنوز به ماه نگاه می کنم و نور بی دریغش. چقدر این مسیر آرومم میکنه. از میدون که می پیچیم چشمم به گلدسته های مسجد که تو صفحه ی تاریک شب درخشندگی عجیبی دارن خیره میمونه. دلم نیخواد چشم از این همه نور بردارم. دلم میخواد غرق نور بشم. هر کسی هم که ندونه تو که میدونی چه حال و روزی دارم. خدایا دلم میخواد یه دل سیر تو آغوش مهربون و بی نیازت گریه کنم. گریه ای که نا از شادیه و نه از غم. تو جنس این گریه رو بهتر از من میشناسی پس با این زبان قاصر لازم به توضیح بیشتر نیست. بعد از هر سختی آسانی است. این حرف تو بود و من ایمان دارم. صبر من بارها مورد امتحانت قرار گرفته ولی این بار میترسم. نه از امتحان شدن، می ترسم از اینکه اخراج شده باشم و دیگه هیچ امتحانی ازم گرفته نشه. می ترسم از این وقفه ی طولانی، می ترسم از این وحی نیمه کاره، نکنه سایه ی پر سخاوتت از سرم کم بشه. خیلی وقته نشونه هات رو دنبال میکنم. خدای من اون خواب عجیب رو یادت هست. اون حس غریب که هنوز یادآوریش وجودم رو می لرزونه. خوابی که ساعتها از دیدنش گریه کردم. نیمه ی شعبان. سفر شمال. تک و تنها شن بازی روی ساحل. موجی که انگار چیزی از قلب من کند و برد، سفر نا به هنگامی که تا قبل از تصمیم گیری من هیچ بازگشتی در اون وجود نداشت. اون همه انتظار مایوس کننده. اون دوشنبه ی تلخ که مجبور شدم به باورهام به شکل دیگه ای جواب بدم. اون همه صبر، اون همه تلنغر، اون همه دیوونگی...همه چیز گذشت و گذشت تا رسید به 6/6/86. شب نیمه شعبان، اون چراغونی ها، اون خلا و اون همه لبریز شدن. هر جوری که اون سالها گذشت آخر به جایی رسید که تو پیش از این تو تقدیر ما ثبت کرده بودی. دو سال گذشت. دو سالی که هر روزش اوج و فرودهای شدیدی رو تجربه کردیم. تو بودی و هنوز نشونه ها رو میون راه می دیدم. از این دو سال فقط دو روز مونده تا عهد همیشگی رو با هم ببندیم و ... شاید نشونه ها دوباره پررنگ بشن... به آخرین ایستگاه رسیدم و باید پیاده شم. بعد از  گذروندن یه روز خسته کننده ی کاری قدم زدن تو این شب تاریک پاییزی روحم رو نوازش می کنه. خدایا دوستت دارم...