X
تبلیغات
رایتل
۵ آذر  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389

آن شب به امتداد سالها گذشت

وقتی که دستان تو یخ می زد

رگهای من از خون خالی گشت

رخت سیاه عزا به تن می زد

چیزی به یاد نمی آورم هرگز

جز کابوس یخ زده ی رویا

جز آن شب پاییزی و خاموش

فریادها و شکستن ها

آن شب کسی ندید مادر را

وقتی که رنگ رخساره اش پرید

وقتی نفسهای او شماره شد

ته مانده ی شادی از دلش برید

هیچ کس ندید شکستن او را

وقتی به پیکر بابا خیره شد

هر چه صدا در گلویش مانده بود

فریاد شد و خواند نامش را

خاموش بودم از صدا و تمامم نگاه بود

از روح خالی و چشمم به راه بود

پیراهن چهارخانه ای که دوست میداشتم

حتی همین لحظه ی آخر چه زیبا بود

جسم نحیف و دل کوچک من

یکباره رشد کرد و شد دریای درد

شد حامی مادر در آن میان

شد بی صدا قاصد مرگ پدر

پاییز بود و هوا سرد سرد بود

اما به سردی دستان من نبود

کابوس تلخ خواهرم انگار تعبیر شد

آن روز تلخ همان پنج آذر بود

...

_ یکسال گذشت. یک سال بی حضور تو گذشت اما هزگز رفتنت را باور نکردم... پدرم تولد یک سالگیت مبارک...