X
تبلیغات
رایتل
کوله بار تلخ این روزها  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387

سکوتمان طولانی شد و آوازی تلخ در بی صداییمان پیچید. هنوز از خاطره اش بغض ویران شده ام می بارد. دیرگاهیست که میخواهم برایت بگویم و نمیتوانم. شاید گفتنش به سختی تمام آنچه ساعتها برایت نوشتم باشد. شاید به سختی شب بی خوابیت باشد. نمیدانم! شاید دیگر اصلا به گفتن احتیاجی نباشد. میگوییم هر آنچه بود گذشت اما چه کنم که نمیتوانم تظاهر به فراموشی کنم. وقتی اعتماد فرو میریزد و پشت سرش توجیه صف میکشد وقتی ناگفته ها چون داغی بر دلت مینشیند و سکوت چراغ راهت میشود. وقتی دیگر هیچ از من و تو باقی نمیماند و ما ویران میشود، هیچ از بودن و زیستن نمیدانم. عشق بازیچه ی افکار پوچ میشود و عاشق عروسک خیمه شب بازی این عشق!!! از تمام گذشته و گذشتگانم بیزارم ! حرفی تازه بزن تا خونی تازه در رگهایم بپیچد! دیگر با سکوتت تلخی لحظه هایمان را برایم یادآوری نکن... خسته ام...

زندگی ساده و عاشقانه ای رو شروع کردن. چند روز پیش شنیدم که میخواد بره حج. چه سعادتی! اسم خودش و همسرش و دو فرزندش را با هم ثبت نام کرد. دوسال پیش بود که نوبتشون رسید. به خاطر یک سری نا به سامانی ها سفرشون کنسل شد. سال بعد دوباره نوبتشون رسید. بالاخره موفق شده بودن یه خونه ی بزرگ و قشنگ بخرن. کلی هم به خاطر این جریان تو مضیقه ی مالی موندن. اما ایندفعه میخواست بدون توجه به این موضوع بره. اونم بدون همسر و فرزاندانش. خیلی وقت بود که حرمتهای بینشون شکسته بود و از اون عشق عظیم فقط یه اجبار برای باهم بودنشون باقی مونده بود. همه ی کاراش و برای رفتن انجام داد اما همسرش بهش گفت که راضی نیست. بعد از کشمکش های زیاد دوباره سفر کنسل شد. تا امسال اومد و دوباره نوبت حج چرخید و رسید به این خانواده. این بار دیگه هیچ مشکلی برای رفتن ندارند اما هنوز شوهرش میخواد تنها به این سفر بره در حالیکه میدونه همسرش راضی نیست. البته تنهای تنها هم که نمیخواد بره با یه معشوقه ی تازه که جایگزین همسرش کرده و میخوان دوتایی با هم برن. همه فکر میکردن که این موضوع تموم شده. چند سال پیش هم همسرش فهمید که شوهرش با یه دختری رابطه داره. در کمال بی شرمی هر دوشون رو به یه سفر مشترک برده بود و همونجا بود که همسرش منوجه رفتار بی شرمانه ی شوهرش شد. تمام اختلافات هم از همینجا شروع شد. حالا بعد از گذشت چند سال فهمیده که هنوز هم اون دختر تو زندگی شوهرش هست. تصورش هم وحشتناکه... تو ایام عید خانواده اش رو فرستاد شمال و خودش همراه همون دختر به مسافرت رفت. همسرش هم متوجه نشده بود تا اینکه به طور خیلی اتفاقی عکسهاشون و تو گوشی شوهرش دید. چند روز پیش یه خانمی بهش زنگ زد و گفت که شوهرش رو همراه با یه خانم توی یه رستوران تو ولیعصر دیده. زندگیشون آدم و یاد این فیلما میندازه. چند وقت پیش هم یه آقایی تماس گرفته بود و در حالیکه ادعا میکرد شوهرش اون و فرستاده ازش خواست که سند خونه و شناسنامه ها رو واسش ببره. اونم گفته بود هیچ مدرکی دست من تو خونه نیست و گوشی رو گذاشته بود. بعد از اون یکی از دوستای شوهرش گفته بود که مواظب باشه و اگه کسی رو دم خونه از طرف خودش فرستاد بهش چیزی نده. اونجا بود که فهمید همه ی اتفاقات نقشه ی خود شوهرش بوده. دیروز اومده بود خونمون و داشت صحبت میکرد. آخرین بار هفته ی پیش بود که دیده بودمش اما تو همین فاصله اونقدر ضعیف و لاغر شده بود که باور نکردنی بود. یکی از شبها که کنار هم خوابیده بودن دختره به گوشی شوهرش زنگ میزنه. شوهرش هم فکر کرده بود این خوابه و آروم شروع کرده بود به صحبت. خیلی دردناکه که آدم بدونه و نتونه کاری کنه. شوهرش کنارشه اما بوی عطر زنونه ی یکی دیگه رو از تنش حس می کنه. پیش این میخوابه وحواسش یه جا دیگه اس.  جالبه وقتی که شوهرش فهمیده بود زنش عکسها و اس ام اس های دختره رو تو گوشیش دیده هر توهینی که لیاقت خودش بوده رو بهش گفته و بعد هم سر دختر بزرگش که تازه سوم راهنماییه انداخته و حتی جلوی خود بچه نفرینش کرده. هر دوی بچه ها وقت امتحاناتشونه و حال و اوضاع روحیشون انقدر افتضاحه.  اونقدر این چند روزه این موضوع ذهنم رو درگیر کرده که واقعا نمیدونم چی باید بگم! این طرف دل یه بنده ای رو می شکنن و اون طرف میرن طلب مغفرت میکنن... اصلا آدم شک میکنه که با این نفرینهایی که پشت سرشونه پاشون به طواف کعبه میرسه یا نه... خدا عاقبت هممون و ختم به خیر کنه... خیلی واسشون دعا کنید...

از همون روز اولی که وارد کلاس شد یه جور خاصی همه رو به خودش جذب کرد. بر خلاف ظاهرش که خیلی کم سن و سال نشون میداد متوجه شدیم که چهل رو گذرونده. یه پسر بزرگ داره و شوهری که تفاون های ظاهری زیادی با هم دارن. تموم موهاش یکدست سفید شده. از رفتارش کاملا پیدا بود که شوهرش رو دوست نداره. خیلی زود با همه صمیمی شد اما حرفای عجیبی میزد. حرفهای متناقضی که کنار هم چیدنشون کار سختی بود. حرف زدنش باعث شد تا کم کم شخصیتش در نظرم سقوط کنه. چون این افکار آدمهاست که بهشون ارزش میبخشه نه ظاهرشون. حرکات عشوه گرانه و نازکردناش واسه همه تکراری و بی معنی شد. یه سری عکس از خودش آورده بود که ببینیم. ژست هایی گرفته بود که واقعا از یه خانم متشخص بعید بود. خیلی از عکسها متعجب شدیم. تا اینکه با رفتار بعدیش به همه ی سوالاتی که تو ذهنمون نقش بسته بود جواب داد. هفته ی پیش که کلاس داشتیم  در کمال ناباوری دیدیم که با یه پسری که حداقل بیست سال از خودش جوونتر بود... دوست ندارم ادامه بدم.  پذیرفتنش سخت بود. هممون سعی کردیم تا یه توجیهی روی رفتارش بذاریم اما وقتی از کلاس دراومدیم، دیدیم که اون 206 هنوز منتظرشه و با هم هم مسیر شدن و رفتن...

معذرت میخوام که سه موضوع کاملا متفاوت رو توی یه پست آوردم. اگه امروز هم نمینوشتم از غصه میترکیدم...