X
تبلیغات
رایتل
بخت بد بین! از اجل هم ناز می باید کشید...  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 11 تیر 1387

یه حال عجیبی دارم که داره دیوونه ام می کنه! انگار قلبم داره از جا کنده میشه! انگار دارم میمیرم! اشکام دست خودم نیست! پشت سر هم و بی وقفه از چشمام می چکند! دارم از سردی هوا منجمد میشم! دارم می لرزم! تمام افکار چند ساله ام بر هم می لولند و ناشناسی، محکم افکارم را بر هم می کوبد و زخمی می کند! انگار کسی قلبم را میان مشتش با تمام قدرت می فشرد! روح فاسدم در این جسم رویایی میلغزد و از خانه ی چند ساله اش می گریزد! من امشب میمیرم و کسی ضجه های مرا در میان ناله ی شب نمی شنود! من درسیاهی شب گم می شوم و کسی مرا هرگز به یاد نخواهد آورد! در قلب تمام کسانی که روزی دوستت دارم را برایم زمزمه کردند خاموش می شوم. هیچ کس مرا به یاد نخواهد آورد!کجاست ماه روشنی که به جست و جویش می شتافتم؟ نکند در میان هیاهوی ستارگان به فراموشی ها پیوسته باشد! من میترسم! من از تمام اوهامی که مرا به بر گرفته اند میترسم! من از انجماد و یخ زدگی روزگار می ترسم! فروغ راست می گفت:

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

تمام وجودم از نوازش نسیمی فرو میریزد و واژه هایم یک به یک از نگاه خسته ام جاری می شود. من در همین شب تابستانی یخ خواهم زد و خواهم مرد. همانطور که در صبحی تابستانی چشمانم دنیا را دید، اکنون در شی چشمانم را خواهم بست. و تمام این سالها گویا تنها به اندازه ی یک صبح تا شب بود. گویا فقط در همین یک روز طلوع خورشید را تماشا کرده ام و غروبش را...

خدایا آغوشت را باز کن که میخواهم از بی پناهیم به تو پناه آورم! خدایا آیا پذیرای بنده ی گناهکارت خواهی بود؟ آیا گناهان بی شمارش را بر او می بخشایی؟ من از شکستگان گذشته ام و تمام رویاهایم را در قماری سخت باخته ام! من از بی سرانجامی فردا به سوی تو می آیم...

چرا با هیچ واژه ای قلبم آرام نمی گیرد! چرا در این مردنهای هر روزه جسمم را به زیر خروارهای خاک دفن نمی کنند! من سالهاست که در گورستانی متروکه پرسه می زنم و به دنبال جایی برای همیشه خفتن می گردم! اما تمام ذرات خاک، لبریز از مرده های مجازیست و هیچ کس دفن کردنشان را نیاموخته است! هیچ کس نمیداند چگونه روحی میمیرد و جسمی حرکت می کند!!!

دارم از درد منفجر میشم! چرا چشمام از اشک خالی نمیشه؟ دارم جون میکنم! دارم میمیرم... من از من بودنم بیزارم! من از این وجود بی مصرف که تنها از روی غریزه به زندگی اعتیاد دارد بیزارم! می خواهم امشب بمیرم...

خدای من! مهمون خسته و از نفس افتاده ات را خواهی پذیرفت؟!؟!...

افسوس

من مرده ام

وشب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست.

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

وقلب، این کتیبه ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

اقسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون، که جز حماسه ی خونین نمی سرود

و از غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

 با چهره ی فنا شده ی خویش

وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش

زاری کنان نماز گزارد؟

شاید پرنده بود که نالید

یا باد، در میان درختان

یا من، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد:

خداحافظ.