شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 مهر 1387
خوشحال می شویییم!

من الان قیافم این شکلیه! میدونید چرا؟! چون در این چند روز بسی از ما تعریف و تمجید به عمل آمد و ما با دلی خرسند و خجسته به باقی زندگانی می پردازیم و نیشهایمان نیز تا بناگوش باز می باشد؛ چرا که از صدقه سری اعتماد به نفس والایمان  که در عمر خویش نه دوره ی آرایشگری دیده و نه آموزشی داشته و بیخود و بی جهت ملقب به آرایشگر شده و  دقت داشته باشید که در تخصص خود کمتر از آرایش عروس را هم پذیرا نمی باشد، باری دیگر اثر هنری زیبایی آفرید. جریان بر این قرار است که وقتی مطلع شدیم دختر خاله ی گرامیمان به  زودی عروس میشوند و از بنده برای آراستنشان دعوت نمودند ما با شادی وافری پذیرفتیم و از چهارشنبه رهسپار کوی دوست!!!!!! شدیم. در همان شب هم نوعروس و تازه داماد را زیارت نمودیم و ماشاالله چقدر این دو قمری دلداده به هم می امدند و از این تناسب کلی لذت بردیم. به خصوص وقتی دستپخت لذیذ داماد را در شب قبل از جشن تناول نمودیم به سلیقه ی دخترخاله مان آفرین گفتیم و به داماد عرض نمودیم که دیگر وقتش رسیده و به جاری شدن عقد این دو قمری رضایت دادیم! به هر حال رضایت دختر خاله ی عروس هم شرط است دیگر!!!!! صبح روز بعد در حالیکه بی خوابی بسیاری را متحمل گشتیم کار خود را آغاز نمودیم و بعد از گذشت چند ساعت به نظاره ی آن اثر زیبا نشستیم. البته عروس قبل از آن آراستگیها هم بسی زیبا بود. ما نیز با دیدن رضایت عروس از ظاهرش در پوست خود نمی گنجیدیم و از همانجا تعریف و تمجیدهای بسیار خویشان و آشنایان اغاز شد و ما شرمسار و خجل از این همه تعاریف سر به زیر انداختیم. از آن روز به بعد هم هر چه تلاش می کنیم نیشمان بسته شود بی فایده است! در پایان هم از خدای متعال خواهان خوشبختی تمامی ازواج می باشیم. الهی آمین!

سه شنبه 26 شهریور 1387
روزمره

چقدر از امسال بدم میاد. از وقتی شروع شده یه روز خوش ندیدم. روز خوشی هم اگه بوده بعدش همچین حالم گرفته شده که دیگه اصلا به چشمم نمیاد. از همون شروعش با درگیری و دلخوری و بیماری و بی پولی و ... همراه بوده. کاش این شش ماه باقی مونده هم زودتر تموم بشه و شرش کنده شه. آخه سال هم به این مزخرفی نوبره!!! من همیشه زندگی پر هیجان رو دوست دارم. امسال هم از سر و روش هیجان میریزه. البته نه هیجان خوب که! از اونا که یه دفعه آدم سکته میزنه! چند وقت پیش خواهرم میگفت با این همه بلایی که سرت اومد هنوز زندگی هیجانی رو دوست داری؟ منم در کمال پررویی گفتم: خیییییییییلیییییی...

پنج روز دیگه تولدمه. دقیقا افتاده شب قدر. واسه همین از یک ماه پیش به همه سفارش کردم که لطفا زودتر کادوم و بدید چون شب قدر هر کی تو خونه ی خودشه و داره احیا رو به جا میاره، تازه همچین شبی که عزا هم هست نمیشه کادو بازی کرد که! خلاصه از من گفتن و از اونا نشنیدن! خب عزیزان من با زبون خوش بیایید کادوهام و بدید دیگه! نذارید به زور متوسل شم!!! اصلا هم پررو نیستم تازشم!

بعد از مدتها دوباره میخوام نقاشی رو شروع کنم. یه سفارش رنگ روغن گرفتم، طرحشم گذاشته به انتخاب خودم. همین روزا شروعش می کنم. دلم واسه قلمو به دست گرفتن یه ذره شده، واسه سه پایه ام، واسه مانتوی کارم که هر گوشه اش یه رنگی شده! آخرین باری که بهشون دست زدم همون روزی بود که بیشتر تابلوهام و شکستم و پاره کردم... ای بابا! بگذریم...

حوصله، انگیزه، هدف، شادی، امید، زندگی، زندگی، زندگی... چرا از تموم اینها خالی شدم! انگار با هر تولد پیر و پیرتر میشم!!!

سه شنبه 12 شهریور 1387

تمام پیوستگیها به اندازه ی فقط چند واژه است...

از من دور شو! سرمای تو به یخ زدگی روحم دامن میزند. تو نمیدانی! من زمستانی دارم که با تمام زمستانی بودنش شعله های عشق و آرامش را به قلبم هدیه می کند. تو هرگز نخواهی دانست! برای تو عشق تنها ملعبه ای است تا خود را از وادی روح انسانیت رها کنی. به چه امید مانده ای؟! من از تو و خاطرات تلخت گریخته ام. از من چه میخواهی؟ قلبم را؟ دیر رسیدی! روحم را؟ هرگز! شاید در جسمم جای بگیری ولی روحم هرگز با پلیدی وجود تو گره نخواهد خورد. شاید هم ماندی تا بدانم هیچ گاه لایق آن روزها نبودی... نه نبودی...از من دور شو! برو به همانجا که وعده اش را می دادی! شهر پریان!!! تو که راهش را خوب میدانی. پس معطل چه مانده ای؟

از امروز دیگر من و او معنایی ندارد. من و او به (ما) ی بی انتهای قصه تبدیل شدیم... ما شدن حقیقی را خوب تماشا کن...

پ.ن.1: به خاطر تمام سختیهایی که تو این مدت کشیدی، به خاطر تمام تلاشت برای سلامتیم، به خاطر تمام اتفاقاتی که به اجبار درگیرش شدی، به خاطر  تمام روزهای سختی که تنهام نذاشتی ازت ممنونم. مثل همیشه تو تنها مرهم زخم های عمیقم بودی... کاش بتونم تمام خوبیهات و جبران کنم...

پ.ن.2: طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. من رو هم از دعاهاتون بی نصیب نذارید که شدید محتاجم...

یکشنبه 13 مرداد 1387
بهار هم رفت...

نمیدونم چی میخوام بگم. فقط میدونم که خیلی به نوشتن نیاز دارم.

از وقتی که یادمه هینطور بوده! همیشه یه وقتی یه جایی از یه کسی که اصلا انتظارش و نداری یه اراجیفی می شنوی که تمام شخصیتت رو زیر سوال میبره. هنوز داغ تمامشون  تو دلم تازه اس! به هر کاری که سرک کشیدم یه وصله ای بهم چسبوندن و با تنفر از اون کار فاصله گرفتم. هیچ وقت جنگ عادلانه ای نبود تا بایستم و از حقم و از حیثیتم دفاع کنم. میگذریم و دور میشیم اما آیا واقعا فراموش میکنیم؟!

بهار هم رفت. بهاری که حاضرم به خاطرش جونم و بدم اما یه لحظه ناراحتیش و نبینم. بهاری که تو شنیدن خیلی از حرف و حدیث های خاله زنکی همراهم بوده و خیلی جاها تنهایی شنیده! بهاری که میدونم دلش با یادآوری روزهای سختمون به درد میاد و میشکنه! بهاری که همیشه پاک بوده و وصله ی ناپاکی بهش نمی چسبه! بهاری که اگه نبود نمیدونم الان آیا من زنده بودم یا نه!!!

بهار رو همیشه مثل فرشته ای میبینم که بالهاش و تو آسمون جا گذاشته و واسه نجات آدمکها میونشون پرسه میزنه. حیف از این فرشته ای که نفسش در نفس این آدمها میپیچه...  

پ.ن: هر کاری دلتون میخواد می کنید! هر چی دلتون میخواد میگید! اما یه لحظه به این فکر کردید که چطور جواب دلی که میشکنه رو بدید؟؟؟

یکشنبه 6 مرداد 1387
وظیفه شناسی یعنی این!

سلام. اینجانب پلنگ صورتی با شما صحبت میکنه!!! اونقدر سوراخ سوراخ شدم که اگه آب بخورم عین همون پلنگ صورتی آبها از تنم بیرون میریزه. یه چند روزیه که به شدت مریضم. البته امروز بالاخره تونستم از رختخواب بلند شم ولی هنوز بدنم ضعف داره. پنجشنبه شب بیمارستان بودم که  یه پرستار خیلی محترمی اومد بهم سرم بزنه. ایشون هم نامردی نکردن و هفت جای دستم رو سوراخ کردن تا بالاخره زحمات بی دریغشون نتیجه داد و رگم پیدا شد! در آخر هم اون پرستار وظیفه شناس بعد از نیم ساعت که از تموم شدن سرمم گذشته بود اومد و سوزن رو از دستم درآورد! البته به جز اون هفت سوراخی که اون پرستار عزیز با مهربونی رو دستام گذاشت جای آزمایش و سرمی که صبح زده بودم هم بود. تازه این بیمارستان فقط پرستاراشون بهترین نیستن که! علاوه بر اونا دکترهاشونم از نخبگان این کشورن! دکتره هم کلی واسم دارو نوشت و سرم و آمپول و آزمایش و از این چیزا... چون حالم خیلی بد بود گفتیم بریم اول سرم بزنم که بتونم رو پام وایسم بعد بریم آزمایش بدم ولی دکتر عزیز خیلی حرف جالبی زد! گفت اول باید جواب آزمایش بیاد ببینیم مشکل چیه بعد سرم و به مریض میزنیم. خب یکی نیست بگه آقای عزیز تو که به تشخیصت شک داری آخه مگه مریضی این همه داروهای جورواجور تجویز میکنی. تازه وقتی ملت میرن و خدا تومن پول داروهارو میدن میگن باید وایسید اول جواب آزمایش بیاد. اصلا به این فکر نمی کنن که اون مریض بدبخت اگه الان نای آزمایش دادن داشت که نصفه شب به صورت افقی بلند نمیشد بیاد بیمارستان!!! تازه اینا که چیزی نیست. همون پنجشنبه صبحش هم رفته بودم دکتر. بعد از اینکه کلی منتظر شدیم تا نوبت کم کم به من برسه یه آقایی بی نوبت تشریف بردن پیش دکتر. اعتراض هیچ کدوم از کسانی هم که اونجا منتظر بودن تا نوبتشون بشه اثری نداشت. مریضی که نوبتش قبل از من بود میخواست بره داخل که دکتر فرمودن فعلا کسی داخل نشه چون مهمون دارن!!! اون مهمون عزیز هم تقریبا نیم ساعتی پیش دکتر موندن و گل گفتن و گل شنفتن!!! خلاصه که این چند روزه اصلا از دست بی صاحب بودن مراکز درمانی حرص نخوردم و اتفاقا از وظیفه شناسی تمام پرسنل بیمارستان هم لذت بردم... فقط نمیدونم چرا امیدوارم که خدا هیچ کس رو محتاج اینجور جاها و اینجور آدما نکنه...

سه شنبه 1 مرداد 1387
حلقه

از یکی دو ماه پیش قرار گذاشته بودیم که برای اولین سالگرد با هم بودنمون حلقه ی ست بگیریم. ولی از اونجایی که ما خیلی هولیم دو ماه زودتر خریدیم. از اینکه حلقه بندازم خوشم میومد به خصوص که یرای دور کردن یه سری از مزاحمین هم مفیده ولی اصلا فکر نمیکردم که انداختنش اینقدر حس خوبی رو به همراه داشته باشه. فوق العاده اس!!! حلقه هامون و انداختیم تو دست هم تازه اونم چند بار!!!! چیه ندید بدید ندیدید؟؟؟ تازه هر بار هم خودمون واسه خودمون لی لی لی لی میکردیم! چون تا عروسی واقعی خیلی مونده ما هم دلمون و به همین خوش کردیم! الانم پا نشید بهم زنگ بزنید یا کامنت بذارید که شیرینی و شام و سفر دور دنیا و ... از این چیزا میخوایدا!!! الان مثل بچه های خوب همه دستاتون ببرید بالا و دعا کنید که برنامه ریزی های ما به هم نخوره، تا وقت عروسی هم عقب نیفته و در اصرع وقت به همتون شیرینی و شام بدیم انشاالله! وا خدا مرگم بده! دختر هم  دخترای قدیم! زمون ما اینطوری نبود که! دختر میموند تو خونه تا واسش خواستگار بیاد، بعدشم تا عقد نکردن همدیگرو نمیدیدن!!! خیلی دخترای این دوره زمونه چشم سفید شدن!!! البته با خودم نیستما!!! J

به همین زودی داریم یک ساله میشیم! دو حس کاملا متفاوت دارم. وقتی به خاطراتمون و اتفاقات پیش اومده فکر میکنم اصلا به نظرم نمیاد که فقط یه مدت خیلی کوتاه با هم بودیم. انگار از همون اول زندگیم کنارم بوده، ولی وقتی روز اول به یادم میفته انگار  که همه چیز همین دیروز شروع شد... یه شروع سخت با ادامه ای دلپذیر و شیرین...

خدایا شکرت...

دوشنبه 24 تیر 1387
تو

برای تو مینویسم. تویی که همیشه در گوشه ای از تمام زندگیم پنهان شدی تا هیچ کس تو را در من جست و جو نکند. برای تو مینویسم که میدانم سطر سطر این نوشته را از بر میدانی اما دوست دارم تا برایت بگویم. برای تو مینویسم که خودت دردی اما بر تمام دردهای من مرهمی. برای تویی مینویسم که هیچ گاه از تو نگفتم! برای تو مینویسم که با تمام قدرتت مظلومترین فرشته ی دنیای من شدی. برای تویی که نامت همیشه"تو" بوده و من هیچ گاه نامت را نیافته ام. برای تو مینویسم که درد کهنه ات را در چشمانت میبینم و دستی برای یاری به سویت ندارم.برای تو مینویسم که همیشه بی آنکه سخنی بر لب برانم تمام ناگفته هایم را از نگاهم میخوانی. برای تو که چشمه ی جاوید زندگی از قلبت جاریست و همیشه در خیالم بخشنده ترینی. کاش غمت را میان پلک های خسته ات ندیده بودم...

میدونم که بالاخره میای و میخونیش و میدونی که این، هیچ وقت اون چیزی نبود که میخواستم بگم...

سه شنبه 11 تیر 1387
بخت بد بین! از اجل هم ناز می باید کشید...

یه حال عجیبی دارم که داره دیوونه ام می کنه! انگار قلبم داره از جا کنده میشه! انگار دارم میمیرم! اشکام دست خودم نیست! پشت سر هم و بی وقفه از چشمام می چکند! دارم از سردی هوا منجمد میشم! دارم می لرزم! تمام افکار چند ساله ام بر هم می لولند و ناشناسی، محکم افکارم را بر هم می کوبد و زخمی می کند! انگار کسی قلبم را میان مشتش با تمام قدرت می فشرد! روح فاسدم در این جسم رویایی میلغزد و از خانه ی چند ساله اش می گریزد! من امشب میمیرم و کسی ضجه های مرا در میان ناله ی شب نمی شنود! من درسیاهی شب گم می شوم و کسی مرا هرگز به یاد نخواهد آورد! در قلب تمام کسانی که روزی دوستت دارم را برایم زمزمه کردند خاموش می شوم. هیچ کس مرا به یاد نخواهد آورد!کجاست ماه روشنی که به جست و جویش می شتافتم؟ نکند در میان هیاهوی ستارگان به فراموشی ها پیوسته باشد! من میترسم! من از تمام اوهامی که مرا به بر گرفته اند میترسم! من از انجماد و یخ زدگی روزگار می ترسم! فروغ راست می گفت:

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

تمام وجودم از نوازش نسیمی فرو میریزد و واژه هایم یک به یک از نگاه خسته ام جاری می شود. من در همین شب تابستانی یخ خواهم زد و خواهم مرد. همانطور که در صبحی تابستانی چشمانم دنیا را دید، اکنون در شی چشمانم را خواهم بست. و تمام این سالها گویا تنها به اندازه ی یک صبح تا شب بود. گویا فقط در همین یک روز طلوع خورشید را تماشا کرده ام و غروبش را...

خدایا آغوشت را باز کن که میخواهم از بی پناهیم به تو پناه آورم! خدایا آیا پذیرای بنده ی گناهکارت خواهی بود؟ آیا گناهان بی شمارش را بر او می بخشایی؟ من از شکستگان گذشته ام و تمام رویاهایم را در قماری سخت باخته ام! من از بی سرانجامی فردا به سوی تو می آیم...

چرا با هیچ واژه ای قلبم آرام نمی گیرد! چرا در این مردنهای هر روزه جسمم را به زیر خروارهای خاک دفن نمی کنند! من سالهاست که در گورستانی متروکه پرسه می زنم و به دنبال جایی برای همیشه خفتن می گردم! اما تمام ذرات خاک، لبریز از مرده های مجازیست و هیچ کس دفن کردنشان را نیاموخته است! هیچ کس نمیداند چگونه روحی میمیرد و جسمی حرکت می کند!!!

دارم از درد منفجر میشم! چرا چشمام از اشک خالی نمیشه؟ دارم جون میکنم! دارم میمیرم... من از من بودنم بیزارم! من از این وجود بی مصرف که تنها از روی غریزه به زندگی اعتیاد دارد بیزارم! می خواهم امشب بمیرم...

خدای من! مهمون خسته و از نفس افتاده ات را خواهی پذیرفت؟!؟!...

افسوس

من مرده ام

وشب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست.

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

وقلب، این کتیبه ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

اقسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون، که جز حماسه ی خونین نمی سرود

و از غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

 با چهره ی فنا شده ی خویش

وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش

زاری کنان نماز گزارد؟

شاید پرنده بود که نالید

یا باد، در میان درختان

یا من، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد:

خداحافظ.

شنبه 8 تیر 1387
خدای من کو...؟

خدایا! چرا دیگر پاسخت را از میان زمزمه های دردمندم نمی شنوم؟ چرا دیگر دست های نوازشگرت را روی سرم حس نمی کنم؟ خدایا! نکند تو هم مرا تنها گذاشته باشی؟ من بدون تو با دردهای کهنه و زخم های عمیقم چه کنم؟ من بدون تو برای که، ناگفته هایم را بگویم؟ چرا تمام روزهایم از معجزه ی حضورت خالی شده؟ خدایا! حال که به نیمه ی راه رسیده ام مرا ترک می کنی...؟!

هر چه نامت را صدا زدم جوابی نشنیدم و تو تنها فریاد میزدی برو جلو! آنقدر که دیگر حتی صدای فریاد تو را هم نمی شنوم. خدایا مگر این راهی نبود که تو برگزیدی؟ پس معنایی برای تنهاییم جست و جو کن که شاید کمی آرام بگیرم! چگونه شرح خستگیم را دهم تا بدانی چقدر از این نفس های بیهوده سیرم؟! دیگر حتی از گفتن واژه ی "خسته" هم خسته ام!

در تمام این ظلمات در انتظار راهی روشن می مانم و با پدید آمدن هر روزنه ای به سوی نور مطلق می شتابم اما از هر روزنه ی نوری که میگذرم به سیلابی سیاه تر می رسم و برای نجات هیچ غریقی را نمی یابم...

...

وقتی تمام هدف ها قربانی حس ناچیزی میشوند و هیچ کس، آگاه از سر نباید ها نمی شود، من چه کنم که دیگر هیچ کلامی تسلایم نمیدهد و هر واژه ای همچون نیشتر تا استخوانم فرو می رود...

پ.ن: یه وقتا دلم میخواد خیلی راحت راجع به چیزی که میخوام بنویسم اما همش باید به ملاحظات فکر کرد و آشنایانی که میان و اینجا رو میخونن... چقدر خوبه قبل از اینکه برای آشناها غریبه بشی از اول واسشون غریبه باشی...

 

چهارشنبه 5 تیر 1387
زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟ خداوند فرمود: زیرا او باید قلبی داشته باشد که بتواند همه ی دردها، از زانوی خراشیده گرفته تا دل شکسته را درمان کند و همچنین شش جفت دست نیز داشته باشد. فرشته از شنیدن این سخن مبهوت شد و گفت: شش جفت دست؟ امکان ندارد! خداوند فرمود: فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. فرشته گفت: آخر چطور چنین چیزی ممکن می شود؟ خداوند فرمود: یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد چکار می کنید، بتواند از پشت در بسته هم آنها را ببیند. یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه لازم است بفهمد و جفت سوم همینجا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد، اما خداوند، اورا خیلی نرم آفریدی! خداوند فرمود: بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی کنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد. فرشته پرسید: فکر هم می تواند بکند؟ خداوند فرمود: نه تنها فکر میی کند، بلکه قوه ی استدلال و مذاکره هم دارد. آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه ی زن دست زد، ای وای، این چیست؟ خداوند فرمود: آن اشک است. فرشته پرسید: اشک دیگر چیست؟ خداوند فرمود: اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. فرشته شگفت زده شد، زن ها واقعا حیرت انگیزند و خدا ادامه داد: زنها قدرتی دارند که مردها را متحیر می کند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی خوشحالند گریه می کنند و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. بدون کفش نو سر می کنند تا بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی می رسند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند می خندند. در مرگ یک دوست دلشان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی و پا برجا می مانند. قلب زن است که جهان را به چرخش درمی آورد. زن ها می توانند هر دل شکسته ای را التیام بخشند. کار زن بیش از بچه به دنیا آوردن است. آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند. زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و بخشیدن دارند. خداوند فرمود: اما این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد. فرشته پرسید: چه عیبی؟! خداوند فرمود: قدر خودش را نمی داند...!

روز زن را به همه ی خانوم های محترم  و دوستان خوبم تبریک میگم. (البته با یک روز تاخیر)