ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
وطن...  چاپ
تاریخ : شنبه 6 تیر 1388

وطنم می بینی؟

گرگها آمده اند تا بدرند

و صدا را به سر نیزه برند

مشت، مشت خاک تو را بر سر هم می کوبند

خاک تو می جوشد

خاک تو جوی عظیمی شده از خون عزیزان وطن

من و میهن چه کنیم؟

وطنم سایه ی تو از سر ما دور مباد

سایه ی مکر وفریب همه دزدان وطن نابود باد

من و میهن همه دم بر سر یاران وطن گریانیم

می دانیم

هیچ ظلمی به جهان باقی نیست

و زمانیست که حتی گرگها

به فغان ناله کنند

و دل هموطن غمزده ای شاد کنند

هنوز زنده ام  چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 خرداد 1388

اونقدر دلم گرفته که گریه جوابم نمیده...  

چیزیم نیست فقط بغض های کهنه ام رو خیلی وقته نشکستم!!!

کجا هستم...  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

امروز یکی از خواننده های ی محترمی که نمی تونم نامش رو ببرم اومده بود آتلیه که کلیپ آهنگش رو به دی وی دی تبدیل کنیم. یه تهیه کننده ای پیدا شده که داره رو آهنگاش سرمایه گذاری می کنه و واسه شبکه ی پی ام سی کلیپ میسازن. راستش این اتفاق دوباره یه جورایی قلقلکم داد واسه ترانه سرایی. یه زمونی خیلی واسه یه همچین اتفاقی برنامه ریزی میکردم و خیلی هم تلاش کردم واسه رسیدن بهش ولی... الان که شاید راحت بتونم توسط آشنا وارد این کار شم احساس می کنم دیگه نمی تونم. باید بیشتر فکر کنم...

احساس می کنم تمام عمر بیهوده تلاش کردم. واسه هر چیزی تا سر حد جونم وقت گذاشتم و سعی کردم ولی الان هیچی نیستم و هنوز هم تو این تلاش بی سرانجام دست و پا میزنم...

پراکنده گویی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1388

چند روزی هست که به شدت دلم می خواست بنویسم ولی این کیبورد مزخرفم خراب شده بود نمی تونستم. الان هم که اومدم سراغش دیدم معجزه شده و سالمه!

احتمالش هست که خواهرم به زودی عروس شه. تو این هفته سرش کلی ماجرا داشتیم. 5 شنبه هم خواستگاری رسمیه. دعا کنید خیر باشه و قضیه کاملا جدی شه! البته این دعارو هم ضمیمه اش کنید که مراسماش با برنامه ریزی من و فرزاد تداخل نداشته باشه که به هیچ وجه اعصاب مصاب ندارم. البته سر همین هم که خواهرم رضایت بده بیان کلی سختی کشیدم! بسکه باهاش تو این هفته حرف زدم هنوز هم که هنوزه فکم درد می کنه!!!

از اونجایی که تموم کارهای من و فرزاد برای خواستگاری و عقد و خرید و تمام این چیزا از قبل برنامه ریزی شده اس و پول هر چیز رو هم تقسیم کردیم که دم مراسما بهمون فشار نیاد قصد داشتیم که این ماه انگشتر نشون رو بگیریم. امروز هم یه انگشتر خیلی خوشگل پسندیدم و قرار شد پنجشنبه بریم بخریم تا دو ماه آینده بنده نشونه گذاری شم!!!  البته فرزاد هنوز ندیده ولی مطمئنم که خوشش میاد. انگشتره مدل خاصی داشت تا حالا نمونش رو جایی ندیدم. فروشنده ی مهربون هم گفت که تا پنجشنبه برام نگهش میداره. یه اتفاق خیلی خیلی خوب دیگه هم که افتاده اینه که هم یه آرایشگاه خیلی توپ با هزینه ی خیلی کم و عجیب پیدا کردم و هم واسه عکسامون میریم همین آتلیه ای که کار میکنم و این یعنی به شکل فاحشی کاهش هزینه داریم. انگشترم هم بر خلاف ظاهرش قیمت خیلی مناسبی داشت و الان کلی خوشحالم که کمتر از اون چیزی که میخواستیم داره خرج میشه. فقط میمونه حلقه و لباس که اونم فکر نکنم قیمتش خیلی زیاد بشه. تازه اینا که چیزی نیست! یه تالار پیدا کردیم که من هنوز هم به خاطر قیمتش تو ناباوریم! یعنی اگه نامزدی رو تو خونه بگیریم یا تو تالار به هیچ وجه تو هزینه هامون تفاوتی نمی کنه بسکه ارزونه! فقط امیدوارم وقتی که ما میریم هنوز برای نیمه شعبان جا داشته باشه!  

امروز تولد سمیه ی عزیزمه! خواهر خوبم تولدت مبارک! امیدوارم امسال خدا بهت یه کوچولوی سالم  و صالح و خوشگل هدیه بده! امسال این اولین تولدی بود که یادم بود. از اول سال تا حالا همش دیر یادم میفته! تولد هیچ کس رو تبریک نگفتم یا اگه هم گفتم با کلی تاخیر بوده! واقعا از من بعیده!!! هر سال به مناسبت تولد سمیه با خواهرام و خانواده ی عمه ام میریم بیرون. این اعضا همیشه ثابتن. امروز که وسط هفته اس ولی احتمالا آخر هفته میریم کاشان واسه مراسم گلاب گیری!

امروز بالاخره سیستمم رو و از همه مهمتر صندلیم و آوردن! این چند وقت واقعا اذیت شدم! البته از صندلی جدیدم هم اصلا راضی نیستم. نمیدونم چرا این کارفرماها یه ذره واسه کارمنداشون ارزش قائل نیستن! فکر کن من 9 ساعت تمام باید رو اون صندلی مزخرف بشینم. بدی کارم اینه که توش هیچ تحرکی هم نیست و وقتی از آتلیه درمیام با اینکه مسیر نسبتا طولانیه ولی به هیچ وجه حاضر نیستم برای برگشت از اتوبوس یا تاکسی استفاده کنم و پیاده میرم. هیچی بیشتر از بی تحرکی خسته ام نمی کنه!

حرفام بیشتر از این بود ولی دیگه یادم نمیاد!

من و همکارم  چاپ
تاریخ : شنبه 5 اردیبهشت 1388

همکارم داشت یه سی دی عکس نشونم میداد. به یه عکسی رسیدیم که تصویر یه آقایی بود که موهاش تا کمرش میرسید و کلی اِوا خواهری بود. منم گفتم: واااااای این چقدر بدجوره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه...!!! وبعد از اون سکوت همکارم و صدای دخترش که داشت قربون صدقه ی عکس اون آقاهه می رفت! گویا همسر همکارم بود!!!

از آتلیه که دراومدم فرزاد بهم زنگ زد. منم در حال صحبت داشتم هی می غریدم ( غر می زدم) که کیبوردم خیلی افتضاحه، موسم راحت نیست، سیستمم همش هنگ میکنه نمیتونم کار و سیو کنم، یه ماه باید با این سیستم مزخرف کار کنم و ... و ... و ... همینطور در حال غریدن بودم که متوجه شدم همکارم هم داره پشت سرم میاد! قطعا باید ناشنوا باشه در غیر این صورت تمام حرفام و شنیده!

وقتی که قرار شد اینجا مشغول به کار شم اول با خواهر همکارم صحبت کردم و درواقع اون معرف من شد. البته ما دوبار مفصل تلفنی صحبت کرده بودیم. از قضا پریروز ایشون میان آتلیه و منم اون موقع استادم اومده بود و در حال آموزش  بودم. بنده هم چون سطح هوشی به شدت بالایی دارم ایشون رو نشناختم و دیگه حتی نگاهش هم نکردم و حتی متوجه نشدم کی رفت!!!

همکارم در حال نشون دادن عکسای نامزدیش بود و من: این تویییییی؟؟؟ این که خیلی خوشگله؟!!!

خلاصه اینارو گفتم که اگه فردا اومدم گفتم اخراج شدم اصلا تعجب نکنید. مردم حسودن دیگه! چشم ندارن ببینن یکی ضریب هوشیش بالاتر از متوسطه!!! چیه؟ فکر کردید اخراجم میتونه دلیل دیگه ای داشته باشه؟ معلومه که نه!!!

برو کار کن مگو کار چیه...  چاپ
تاریخ : سه شنبه 1 اردیبهشت 1388

به اولین خواسته ای که برای سال جدید داشتم رسیدم! من از امروز شاغل شدم! خیلی عجیبه که اصلا هیچ هیجانی ندارم! نه اینکه دوست نداشته باشما! نه! حتی این کارو دوست دارم ولی نمیدونم چرا اینجوریم! این اولین تجربه ی کاریم نیست و قبل از این هم کارنامه ام پر از کارهای متاسفانه شکست خورده اس! شاید دلیل این بی حس بودن هم همین تجربه ها باشه! معمولا به کارهای فردی تمایل بیشتری دارم و خوشبختانه این کار هم این خصوصیت رو داره و مهمتر از هر چیز هنری هم هست و خلاصه با روحیه ام ناسازگار نیست. برام دعا کنید تو کارم موفق باشم و خیلی زود به خواسته های بعدیم هم برسم. الان هم باید برم کم کم حاضر شم. خداحافظ ای خواب ناز که یادت بخیر...

...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1388

شاید اینجا جای مناسبی برای با تو گفتن و از تو گفتن نباشد اما چه کنم که دلم خوش است به حضور رهگذری که شاید نشانی از تو داشته باشد. چه کنم که هر چه در اوراق خاطراتم خط خطی کنم تو هرگز به آن راه نخواهی یافت و من ناچارم تا بلکه کمی این گوی سنگین بر قلبم سبکتر شود. شاید از آغاز اشتباه کردم که کسی جز تو را برای شنونده بودن انتخاب کردم. نمی دانم! فقط میدانم که این روزها حضور خالیت را در تمام گریه ها و لبخندهای اجباری حس می کنم. نمیدانی چقدر دلتنگم. آیا چیزی جز خاک این حرارت سوزنده را ازبین خواهد برد؟... گمان نمی کنم. کاش بدانی که چقدر دشوار، بودنت را در خاطره ها جا گذاشته ام. کاش بدانی چقدر از رفتنم تنها شدم. یادت هست عهدی را که کنار دریا با تو بستم و شعری که در اوج تنهاییم به همراه آخرین اشکها زمزمه کردم ؟ راستی بعد از آن روز من چه کردم؟ تو چه شدی؟ دیگر به یاد نمی آورم.شاید همراه موجی که نامت را از روی شن های ساحل پاک کرد سفر کردی. محو شدی اما یادت را چه کنم و حضور بیگانه ات که با همان هم دلم غنج می رود. راستی کاش بودی تاکمی برایت درد دل میکردم. نمی دانم من سخن گفتن از یاد برده ام یا دیگران درک و فهم از دست داده اند که هر واژه ام به معنایی غریب تعبیر می شود. اینجا کسی شنونده بودن را چون تو نیاموخته و نمی دانی چقدر دلگیرم از تعبیرها. کاش بهانه ای تازه به دستم میدادی تا بار دیگر بی پرده تو را بنویسم و غرق شوم در معمای حضورت. غرق شدنی که نیازمند هیچ غریق نجاتی نیست. نمی دانی چه تلخ است گذراندن بهار بی حضور بهاریت! از من دلگیر نشو! من از تو صبر آموختم و هنوز ادامه میدهم به صبوریم. من از تو زبان آموختم که بی دلیل حرمت سکوت نشکند و بیش از همه نگاه را آموختم که قلب و روحم را از آن تغذیه کنم. کاش بودی و برای تمام چیزهای مسمومی که مرا به بر گرفته و من ناگزیرم به دیدن، چاره ای می دانستی. من از تو بخشندگی را آموختم اما اکنون با دستهای خالی و قلب بی بضاعتم چه کنم؟  کاش بودی... کاش بودی... کاش بودی... و این ذکر را تا چه وقت باید ادامه دهم؟ تو نیستی و نمی دانی زخم زبانهایی را که از کسانی می شنوم که شاید تنها یک روز دوستم داشته اند. تو نیستی و خبر نداری روحی که در کنار تو عظمت یافت چطور خرد و تحقیر می شود. هیچ می دانستی که اینجا هیچ کس به مهربانی تو نیست؟ اینجا هیچ کس حقیقت وجودش را در ظاهر عریان نمی کند و همه آدمکهای دروغینی هستند که به هیچ یک نمی توان اعتماد کرد چرا که پیدا نیست در پس ظاهر فریبنده شان چه چیز نهان کرده اند. روزی با بودنت انگیزه می گرفتم برای زندگی و وقتی زمان به پایان رسید اکنون با نبودنت که مرا وادار به صبوری می کنی برای  شاید، فقط شاید دیدن دوباره ات. شاید تمام تلاش هایم بیهوده باشد اما من از تو آموختم تلاش برای چیزهایی را که دوست دارم و حتی وقتی تمام انگیزه هایم به یغما میرود هنوز کورسویی از امید برای دیدار تو دارم و ادامه میدهم به نفس های هر روزه ام. راستی از روزی که رفتم دیگر نمی دانم تو به تمام آنچه می خواستی رسیدی یا نه. من هم از تو بی خبرم. تا به حال برایت گفته ام که تو در تمام دعاهایم جاری هستی و مکان مقدسی نبوده که پا گذاشته باشم و از تو یاد نکرده باشم؟ تو هم هنوز برای من دعا می کنی؟ زمان زیادی گذشته که جز اتاق کوچک و محقرم پا به جای دیگری نگذاشته ام و هر روز تنهایی خود را نظاره گرم. حتی دعاهایم را از یاد برده ام. حتی از خدا هم کمتر یاد می کنم. نمی دانم چرا بر خلاف اکثر مردم در زمان شادیهایم بیش از پیش به یاد خدا هستم و وقت گرفتاری از یاد میبرم. نمی خواهم میان آدمهایی بروم که با حضورشان بیشتر و بیشتر احساس تنهایی کنم. راستی هیچ وقت شده که نوشته هایم را خوانده باشی؟ یعنی زمانی خواهد رسید که مثل یک رهگذر خاموش از لا به لای سطر سطر این صفحه ها گذر کنی؟...

پی نوشت مهم: مخاطب این متن هیچ یک از شما خوانندگان عزیز این وبلاگ نیستید. مثل تمام متن ها بخوانید و گذر کنید. به دنبال شخص خاص یا معنای خاصی در متن نگردید. هر چه لازم بود نوشتم و هرچه را که ننوشتم یا حذف کرده ام بگذارید برای دل خودم بماند. هر تلنغری مساویست با خداحافظی من با این وبلاگ...

سایه ها  چاپ
تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1388

نمی دانم چه شده که هر چه می جویم کمتر می یابم. نمیدانم چرا سراپایم از خواهشی وصف نا شدنی میسوزد. نمی دانم چرا هر چه تلاش میکنم نوشتن را به یاد نمی آورم. باید بنویسم تا غوغای درونم کمی آرام بگیرد. اما این روزها میل عجیبی دارم برای نقاشی و سیاه کردن کاغذ. انگار دیگر آرامشی که خواهانش بودم را در نوشتن نمی یابم. باید سیاهترین قلم را به دست بگیرم و تمام سپیدی ها را خط خطی کنم. سایه روشن هایی که شاید تیره ترینش خطوط در هم بوسه ای شیرین باشد و روشنترینش دستی تنها. شاید هم مقابل بومی بزرگ بنشینم و شیوه ی فوییسم را به سر تا سر بوم بپاشم. این روزها میل عجیبی دارم به دیوانگی و متهم کردن بشر. دیگر به روشنی ها اعتماد ندارم. سایه ها را دوست دارم که اگر چندین روز هم به آن خیره شوم باز هم حرفی برای گفتن دارند. روشنی مطلق همیشه فریبکار است اما تاریکی، صادقانه بهترینها را می دهد و تو آماده ای برای اینکه شاید بدترینی را هم نثارت کند. دیگر از سایه ها نمی ترسم. دیگر روشنی را هم در زندگی نمی خواهم. باید از سایه ها بگذرم تا شیرینی روشنی ناپایدار را با همه ی وجودم ببلعم. من ایمان می آورم به تاریکی، به روز سیاه، به سرما و یخ زدگی، به طوفان سهمگین،...

نمی دانم چه چیزی در این جادو نهفته که لحظه ای دورشدنش اینطور بیقرارم می کند. بیش از 7 ماه از بودنش گذشته و اکنون دیگر نباید الزامی به بودنش باشد اما من ... من این روزها از خودم می ترسم. خنده ی تلخی به روی لبهایم سنگینی می کند و منتظرم. منتظر کسی که نمی دانم کیست...

فرزانه در سال ۸۷  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1387

سال 87 بدترین سالی بود که تو عمرم داشتم. یه درگیری دنباله دار که بعد از عید تو تعطیلات دانشگاه اتفاق افتاد شروع بدبیاری های امسال بود. به خاطر تداخل امتحانات دانشگاه و پیش دانشگاهی نتونستم کارورزی برم و مدرک مربیگریم رو بگیرم. به علت مریضی به امتحانات پیش دانشگاهی هم نرسیدم و اون هم نصفه موند. اسباب کشیمون به خونه ای که از اول هم احساس خوبی بهش نداشتم اما کسی به حرفم اهمیت نداد و بعدها کلی برامون دردسر ساز شد. بی انگیزه شدنم برای درس خوندن و وضعیت بد روحی باعث شد تا امسال تو کنکور شرکت نکنم. یه تجربه ی کاری بد که اصلا دلم نمیخواد راجع بهش حرف بزنم. 4 مرداد روزی که از شدت بیماری افتادم و این تا اواسط مهر ادامه داشت، بدترین و پرماجراترین روزهای عمرم بود که حتی با یادآوریش هم قلبم تیر میکشه. سفر به شمال که میتونم به عنوان بدترین و وحشتناک ترین اتفاق زندگیم ازش یاد کنم. این سفر به هممون زهر شد. 12 شهریور مهم ترین اتفاق زندگی من و فرزاد بود که به خاطرش واقعا خدارو شکر می کنم. 14 شهریور مردن کسی که سالهای زیادی رو در کنارم زندگی کرد اما اونقدر تلخ و گزنده بود که رفتنش مثل یک باری از روی دوشم برداشته شد. فعال شدن انرژیم تو شب تولدم که متقارن با شب قدر هم بود و شاید این بهترین هدیه ی تولدی بود که خدا بهم داد و چیزهای عجیب و باور نکردنی که در بیداری دیدم. شدت قدرت تله پاتی و تاثیر گذاریم رو دیگران هم اتفاق مهمی بود که هنوز هم تاثیراتش رو تو زندگیم می بینم. بیماری و مشکلات مرجان عزیزم که واقعا متاسفم که تو این مدت نتونستم هیچ کمکی بهش کنم. مرگ دو کودک از آشنایان که یکیشون قبل از تولد از دنیا رفت. اختلافات و درگیری های شدید بین خانواده ی پدریم یکی دیگه از بزرگترین شوک های امسال بود که هنوز هم باور اون اتفاقات برام مشکله. واقعا همیشه انقدر حقیقت تلخه؟! سخته که باور کنی کسانی که تمام عمر دوستشون داشتی تو زرد از آب دربیان. به زندان افتادن یه آشنایی که خانوادش در حال حاضر  اصلا تو وضعیت مناسبی نیستن. خیلی دلم واسشون شور میزنه. امیدوارم این تشویش و دلهره نشونه ی یه اتفاق بد برای اونها نباشه. حضور یه آدمی که تو حاشیه ی زندگیم وایساده و رفتارش من رو وادار به بدگمانی می کنه هم حسابی اعصابم رو به هم ریخته و ... و ... و ... بخوام همه رو بگم تمومی نداره بس که امسال هر روزش یه ماجرا داشت. همش مرگ و بیماری و بی پولی و درگیری و جدایی و ... و تمام اینهارو تو زندگی اطرافیانم هم می دیدم. هیچ کسی رو سراغ ندارم که از امسال به نیکی یاد کنه. راستی اول همین هفته هم دست راست مامانم شکست. یعنی این دم عیدی دیگه من رسما بیچاره شدم. چون همه ی کارا افتاده پای من.  خلاصه که این موشه امسال حسابی دلخوشیهارو جوید.

و اما تصیمات مهم برای سال جدید! دوباره تصمیم دارم که شاغل بشم البته فقط تا قبل از ازدواج. دعا کنید بتونم یه کار خوب پیدا کنم. کلا قید کنکور سراسری رو زدم. احتمالا رشته ی خودم رو تو علمی کاربردی ادامه میدم. اگه طبق برنامه ریزی هایی که با فرزاد داشتیم پیش بره تابستون 88 عقد می کنیم. همین 3 اتفاق مهم همه ی زندگیم رو متحول می کنه!

و اما اتفاقاتی که دوست دارم بیفته! افسانه ازدواج کنه. سمیه بچه دار بشه و کتابش رو هم بتونه چاپ کنه. مهیار ینا خونه بخرن. ما هم از این خونه دربیاییم و بریم یه جایی که مثل اینجا انقدر بهم انرژی منفی نده. پدر من و پدر فرزاد خیلی راحت به وصلت ما رضایت بدن و همه چیز بدون دردسر بگذره. امیدوارم تو انتخابات احمدی نژاد رای نیاره و یکی ریاست جمهوری رو به دست بگیره که مردم امنیت و آسایش داشته باشن. همه ی بیمارا شفا بگیرن و خدا کارگشای تمام گرفتارا باشه...

حال و هوای اسفند رو دوست دارم مخصوصا بوی عیدش رو، ولی هیچ وقت خود عید رو دوست نداشتم. هیچ وقت هم به یاد ندارم که روزهای عید بهم خوش گذشته باشه. به هر حال امیدوارم امسال یه عید متفاوت و خوب برای همه باشه. احتمالا این آخرین پست امساله. پس پیشاپیش عید همتون مبارک. امیدوارم سالی پر از خیر و برکت و خوشی پیش رو داشته باشیم.

غمگینم...  چاپ
تاریخ : شنبه 17 اسفند 1387

کاش میدانستی که چقدر این روزها به حضور پر مهر و بازوان مردانه ات محتاجم تا لحظه ای جسم نحیفم را به آغوش بگیرد. کاش میدانستی چقدر خسته ام از بودن هایت وقتی که با نبودن تفاوتی ندارد. کاش گوشی برای شنیدن حرفهایم داشتی تا برایت می گفتم که چقدر از نبودنت تنهایم. کاش میدانستی که بزرگ شده ام. خوب نگاهم کن! آنقدر بزرگ شده ام که شریک زندگیم را انتخاب کرده ام و خودم برای آینده ام و مستقل شدنم تصمیم گرفته ام. کاش میدانستی که چند صباحی بیشتر مهمان خانه ات نیستم و لااقل حرمت مهمان نگاه می داشتی. غمگینم از اینکه رفتن از این خانه غمگینم نمی کند. دلتنگم از دلتنگی های هر روزه ای که در این خانه برایم ساخته شد. روز وصال من با او به روز شماری افتاده، شاید زمانی کمتر از 5 ماه دیگر و تو...غمگینم که این روزها در کنارم نیستی، با وجود اینکه هستی. و باید تنهای تنها وارد مرحله ی جدیدی از زندگی شوم. هنوز با کودکیم تفاوتی نکرده ام. آن روزها هم وقتی به سفر میرفتی غم تلخی روی قلبم سنگینی میکرد و تنها عکسهای به جا مانده از تو بود که دور تا دور کودک 2 ساله ات پر میکردند تا گریه هایش خاموش شود. اما من هنوز هم می گریم. غمگینم از اینکه اولین چیزی که از تو یاد گرفتم نفرت و کینه و دروغ نام گرفت. غمگینم از اینکه گوشم به جای شنیدن نجواهای عاشقانه به صدای فریادهای تحقیرآمیز و ضجه های گوشخراش عادت کرد. غمگینم از تمام آن 2 ماهی که از بیماری به حال مرگ افتادم و در خانه نبودم و تو یک بار هم به عیادتم نیامدی. غمگینم از اینکه تو آخرین کسی هستی که خواهی فهمید عاشق شده ام...

غمگینم از اینکه تمام عمر به روش لقمان بزرگ شدم که ادب از که آموختی از بی ادبان...