X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
۵ آذر  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389

آن شب به امتداد سالها گذشت

وقتی که دستان تو یخ می زد

رگهای من از خون خالی گشت

رخت سیاه عزا به تن می زد

چیزی به یاد نمی آورم هرگز

جز کابوس یخ زده ی رویا

جز آن شب پاییزی و خاموش

فریادها و شکستن ها

آن شب کسی ندید مادر را

وقتی که رنگ رخساره اش پرید

وقتی نفسهای او شماره شد

ته مانده ی شادی از دلش برید

هیچ کس ندید شکستن او را

وقتی به پیکر بابا خیره شد

هر چه صدا در گلویش مانده بود

فریاد شد و خواند نامش را

خاموش بودم از صدا و تمامم نگاه بود

از روح خالی و چشمم به راه بود

پیراهن چهارخانه ای که دوست میداشتم

حتی همین لحظه ی آخر چه زیبا بود

جسم نحیف و دل کوچک من

یکباره رشد کرد و شد دریای درد

شد حامی مادر در آن میان

شد بی صدا قاصد مرگ پدر

پاییز بود و هوا سرد سرد بود

اما به سردی دستان من نبود

کابوس تلخ خواهرم انگار تعبیر شد

آن روز تلخ همان پنج آذر بود

...

_ یکسال گذشت. یک سال بی حضور تو گذشت اما هزگز رفتنت را باور نکردم... پدرم تولد یک سالگیت مبارک...

چه کسی بدتر از من؟  چاپ
تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1389

برام خیلی عجیبه!!! یعنی واقعا هیچ نکته ی مثبتی در من وجود نداره که کمی هم از اون گفته بشه؟ هیچ خاطره ی خوشی در کنار من ساخته نمیشه تا کمی هم از اونها یادآوری شه؟ تا به حال هیچ حرفی نزدم که کسی از اون لذت برده باشه؟ تا حالا کاری نکردم که باری از مشکلات کسی برداشته بشه؟ هیچ وقت نشده دردی رو تسکین داده باشم؟ واقعا وجودم انقدر غیر مفید و بی ارزشه؟ یعنی انقدر بدیهام بیشماره که هیچ چیز خوبی به چشم نمیاد؟...

متاسفانه میتونم تمام انر‍‍ژی های اطرافم رو به خوبی درک کنم ولی نمیتونم دلیل این همه تناقض در حرف و عمل رو بفهمم! یعنی میشه به این راحتی احساس کسی رو به بازی گرفت و خیلی راحت نقش فرد حق به جانب رو بازی کرد؟ میشه انقدر طرف مقابل رو احمق جلوه داد تا برتری خود  رو ثابت کرد؟...

وقتی فریاد، حرف و سکوت هیچ کدوم نتیجه نده باید چیکار کرد؟؟؟ باید گدایی کرد؟! چه چیز رو؟! چیزی که اصلا وجود نداره؟؟

پ.ن: مرجان مهربونم میخواستم بیام تو وبلاگت و کامنت بذارم اما ترجیح دادم همینجا بگم. من به قول خیلیها تغییر کردم. سوالت برام تلنغر بود. چیزی که ازش فرار میکردم و دلم نمیخواست بهش شاخ و برگ بدم غافل از اینکه یه باغبونی پیشمه که بدجوری ریشه ی این سوال رو تو مغزم آبیاری میکنه! جوابی به سوالت نمیدم چون با خودم درگیرم و ممکنه حرفی بزنم که از گفتنش پشیمون شم. برام قابل ستایشه که تو با تمام دوریها و کم حرف زدنهامون خیلی بهتر از کسانی که به ظاهر نزدیکم هستن حالم رو درک میکنی در حالیکه من حتی کلمه ای راجع بهش نگفتم که تو حدسی زده باشی! ممنونم که مثل دیگران چرندیات تحویلم نمیدی و من و بازیچه نمی کنی تا بتونی به جواب سوالت برسی! تو همیشه خوب بودی و خواهی بود...

پ.ن: وقتی حرف میزنم همه جور تعبیری میشه جز اون چیزی که خیلی ساده بیان کردم. پس خواهشا سکوتم رو مورد مؤاخذه قرار ندید تا از حرص انقدر ضربان فلبم بالا و پایین نره و کار دست بعضیا ندم!

تهی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 19 اردیبهشت 1389

خوب که دقت می کنم می بینم همه چیز  به شکل غیر قابل باوری بی معناست. من و هر چیزی که اطرافمه هستیم تا فقط جهان خلقت رو بیخودی پر کرده باشیم و بعد هم به شکل بی رحمانه ای از تعلقاتمون جدا شیم و بریم یه جا که نه از جهنمش تصور درستی داریم و نه از بهشتش! کفر نمیگم فقط شدیدا دارم حس می کنم که وجود حقیر من به چه درد دنیا میخوره که نه میتونه درست زندگی کنه و نه بمیره و جهانی رو از دست خودش راحت کنه. نمیدونم چرا مرگ هزار باره نصیبم کرده و یکدفعه هلاکم نمی کنه تا هر لحظه مجبور نباشم بار یه مشت حقارت و پوچی و تمنای بی جهت رو به دوش بکشم. خسته ام نه خسته ی روحی و نه جسمی. از زندگی و از تمام ذرات تشکیل دهنده ی دنیا خسته ام. آرامش جاوید شاید مرهمم باشد...

دور...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت 1389

دور و دور و دورتر... از همه چیز و هر کس...

من از روزهای دور به کنج این خلوت کز کرده ام و هیچ چیز از سکوت و سکون اتاقم نمی خواهم جز شنیدن هق هق گریه هایم و صدایی که همراهم از همان دورها می آید. دلم تنگتر از وسعت تنگ دریچه هاییست که رو به فردا سو سو میزند و من، از فردا، به دنبال دورترین هایم می گردم و انگار دیگر کسی از این فاصله صدایم را نمی شنود. من از اسارت شب برای تو هیچ نگفتم و نه حتی از اسرار موهوم و دربندی که به قلبم زنجیر خورد. دخترک را تحقیر نکن! هیچ گاه راز فروشیش را برای کسی پنهان نکرد و همیشه به طعنه ها خندید. تو مرا خواهی بخشید و این برای من کافیست...

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388

بابا! میخوام باهات حرف بزنم. به اندازه ی تمام روزهایی که باهم بودیم و سکوت کردیم. به اندازه ی تمام روزهایی که حرف زدم و نشنیدی، حرف زدی و گوش ندادم. هیچ وقت فکر نمی کردم که از نبودنت انقدر تنها بشم. بعد از تو حتی... سخته گفتنش ولی اگه نگم دق میکنم. وقتی بودی پدر و مادری داشتم که هر طور که بودن باز پدر و مادرم بودن و خواهرهایی که تمام دنیام بودن. وقتی رفتی انگار تمام اینها رفتن. وقتی بودی، بودم. هر چقدر هم که بد اما شش سال پایانی عمرت رو من و تو تنها کنار هم زندگی کردیم و شاید خیلی بیشتر از دیگران برای هم خاطرات خوب وبد به جا گذاشتیم. وقتی به کودکی برمیگردم باز فقط تو هستی و وقتی که نیستی فقط تنهایی هست. وقتی از بدو تولد به این شکل شروع شده پس حالا حکایت تازه ای نیست. قصه همون قصه س فقط الان تنهاییم دیگه هیچ وقت به با تو بودن تبدیل نمیشه مگر اینکه دعوتم کنی. فکر نمی کردم بعد از تو انقدر راحت کنار گذاشته شم، فکر نمی کردم بعد از تو از کسانی که هیچ وقت انتظارش رو نداشتم حرفهایی بشنوم که انگار سیخ داغ به قلبم کشیدند و خیلی راحت از همه طرف محکوم بشم به گناهان نکرده. اونقدر قلبم از همه سخت شکست که تا پایان عمرم داغش به قلبم میمونه و از یاد نمی برم چه کردند و چه گفتند. حق من این نبود بابا! سنم از تمام صاحبان عزا کمتر بود ولی بیشتر از تمام اونها پای حرفات نشستم و روزای سخت کنارت بودم و خیلی وقتا واسه خوشحال کردنت دست به هر کاری زدم. تنها کسی که هیچ وقت تولدت رو از یاد نمی برد من بودم. تنها کسی که ازت تندی شنید و بهت تندی نکرد من بودم. روزی که رفتی هم باز تنها من بودم که بالا سرت حاضر شدم و خودم برگه ی بردنت به سردخونه رو امضا کردم . من بودم که توی اون اوضاع بد و شوک ناگهانی با صدایی صاف و بی لرزش به دیگران زنگ زدم و گفتم تا بیان و با وجود اینکه آخرش چند تن از آشنایان اومدن اما باز من بودم که تکه های باقی مانده از یادگاری هایت را که نقش زمین بود جمع کردم و تو رو به خدا سپردم. من بودم که به خونه برگشتم و لباس سیاه به تن کردم و همه جا رو مرتب کردم و چای تازه دم گذاشتم و هر که از راه رسید به آغوش گرفتم و ... ومن آنقدر تنها بودم و در بهت و بغض ماندم تا همسرم رسید و تنها او بود که با مهربونی من و تو آغوشش جا داد و بغض سنگینم رو شکوند. یادته بابا؟ بهم می گفتی شما دوتا خیلی خوبید فقط اگه فرزاد ریشش رو کامل بزنه و تو هم ناخنات و کوتاه کنی دیگه حرف ندارید و من چقدر به این حرف تو خندیدم. هیچ کس حواسش نبود که نوعروس خونه و ته تغاری تو  سیاه پوش شده و اونقدر بهت تعلق خاطر داشت که خیلی بیشتر از دیگران نیاز به تسکین داره. بابا حق من این نبود. یعنی اونقدر از همه چیز خیالت راحت بود که گذاشتی و رفتی؟ حواست به من نبود؟ بابا تو که این اواخر خودت بارها شاهد رفتار دیگران با من بودی؟ یادته دلداریم میدادی؟ نگفتی اگه بری من دیگه هیچ امنیت و آسایشی ندارم؟ لااقل تو شاهدی که دروغ نمیگم. تو شاهدی که بی دلیل تندی نمی کنم. من اصلا کجای این زندگی جا دارم؟ کاش تا عروسیم صبر می کردی بابا! کاش نمیذاشتی انقدر غریب بمونم و تنها. دلم برات تنگ شده. اون روز که تو محل کارم سکته از بیخ گوشم گذشت، تو همون نفسای آخر اشهدم و خوندم و تورو صدا زدم و خواستم بیای دنبالم. بودی اما جلو نیومدی! آخه چرا؟ این نفس لعنتی دوباره بالا اومد و من تلخ گریه کردم و این شد ارثی که از تو به من رسید. قرصهایی که یه زمون تو میخوردی حالا پیش منه و اگه واسه خوردنش دیر بجنبم ممکنه هر اتفاقی بیفته. هزار بار سر خاک قسمت دادم و دوباره قسمت میدم که نذار بیشتر از بقیه بمونم. تو واسطه شو، تو بخواه که من زودتر بیام...   

خدارو چه دیدی شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم رها شم

خدارو چه دیدی شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم این عشق و بلد شد

هنوز بیقرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدارو چه دیدی تو شاید بمونی

شاید غصه هام و تو چشمام بخونی

خدارو چه دیدی شاید دل سپردیم

شاید عشقمون و تو از یاد نبردی

هنوز بیقرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشق و جدایی

میخوای پربگیری به سمت رهایی

برای تو موندن دلیلی نداره

برات حرف رفتن شده راه چاره

خدارو چه دیدی...

پدرم رفت...  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 17 دی 1388

چهل روز گذشت ... چهل روز بی تو... بغض هایم پاره می شود اما خالی نه...خالی هم اگر شود بغض نیست روزهاییست که خالی از تو می گذرد... باور رفتنت حجمی بیش از گنجایش من دارد و باور نمی کنم تمام آنچه را که به چشم دیدم و دم برنیاوردم و فقط از خود پرسیدم به راستی رفت؟ انقدر ناگهانی و بی خبر؟ ازدحام جمعیت از همان دور قابل تشخیص بود. از ماشین که پیاده شدم بی اختیار دویدم در حالیکه دائم می گفتم محال است او باشد. باور نمیکنم جسم سرد و بی روح تو بوده که کنار خیابان سرد آنقدر آرام خوابیده باشد. باور نکردم که رفته باشی! پارچه ی برزنتی قهوه ای صورتش را پوشانده بود. باور نکردم. به سکه هایی که اطرافش بود نگاه کردم. آنقدر زیاد بود که در جوی کنار خیابان هم ریخته شده بود. باور نکردم به این راحتی رفته باشی! صدایی از میان جمعیت پرسید: چه نسبتی داری؟ گفتم: دخترشم! چی شده؟ انتظار جوابی غیر از این واقعه داشتم. اما همه سکوت کردند و کسی گفت: خدا بهتون صبر بده!...

بگذریم از هر آنچه که بعد از آن لحظه اتفاق افتاد که هر ثانیه اش روزی هزار بار چون کابوسی تلخ در مقابل چشمانم نقش می بندد و گلویم را بیشتر می فشارد و هر چه بیشتر احساس خفگی میکنم چشمانم کمتر یاری می کند و لبهایم به تبسمی تلخ باز می شود. خنده ای که جز درد هیچ معنای دیگری ندارد و من مثل همیشه چقدر خوب شاد بودن را نقش آفرینی میکنم! گاهی سخنان ناگفته بیش از هر بغض تلخی گلو را می فشارد و من چقدر این روزها نیاز دارم که خالی شم...   

گزیده ای از سفرنامه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 آبان 1388

خوابم یا بیدارم

 تو با منی با من

همراه و همسایه نزدیکتر از پیرهن

 باور کنم یا نه حرم نفسهات و

 ایثار تن سوز نجیب دستات و

خوابم یا بیدارم

 لمس تنت خواب نیست

 این روشنی از توست

 بگو از آفتاب نیست

 بگو که بیدارم

بگو که رویا نیست

 بگو که بعد از این جدایی با ما نیست

 اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم

بذار آفتاب شب و تو خواب از تو چشم تو  بتابم

 بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگی که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب

آغوشتو وا کن قلب من و دریاب

برای خواب من ای بهترین تعبیر

با من مدارا کن ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه سرد زمستونم

پرنده ای زخمی اسیر بارونم

 ای مثل من عاشق، همتای من محجوب

 بمون بمون با من، ای بهترین ای خوب

این آهنگ ملایم و دلنشین نجوای اولین شب عاشقانه ی ما بود...

بیشتر از 6 ساعت بدون توقف  تو مسیر تهران به سمت نوشهر بودیم و نشیمنگاهمون کلا آسفالت شد. به ویلا که رسیدیم انگار به همه آرزوهام رسیده بودم دلم میخواست تا رسیدیم ولو شم ولی خیال باطلی بود و عنکبوتهایی که از در ودیوار ویلا بالا میرفت مجال این حرکت رو از من گرفت و من به جای ولو شدن سریعا به سمت بالاترین نقطه ی خونه یعنی صندلیهایی که روی هم چیده شده بود رفتم و نشستم تا همسر دلبندم اونجا رو پاک از عنکبوت کنه بنده هم از اون ارتفاع  چون وسعت دیدم بالا رفته بود واسه شناسایی عنکبوتها کمکش میکردم.  البته پذیرایی که تموم شد واسه اتاق های خوابش رفتم کمک ولی خب بیشتر زحمتش افتاد به پای اون . خسته شدیم ولی اونقدر همه جا تمیز شد که واقعا ارزشش رو داشت حداقل دیگه وقت راه رفتن همش حواسم به زیر پام نبود که یه وقت عنکبوتها رو له نکنم. یه شام حاضری خوردیم و وسایل ساک رو بیرون ریختیم و  یه تیپ و خوشمل واسه همسر جان زدیم و دیگه با آرامش نشستیم. همه چیز باور نکردنی بود. اون همه آرامش، اون همه حس دو نفره، اون همه هیجان، اون همه خواب و رویا... باور مال هم بودن سخت بود. راستش هنوز هم گاهی باورم نمیشه که متاهل شدم. واژه ی همسر هنوز برام ناآشناس. همه ی آدمهای دور و برم و حتی خودم فکر میکردیم که بعد از دو سال با هم بودن، رسمی شدن رابطمون خیلی هیجان خاصی برام نداشته باشه ولی به هیچ وجه اینطور بود. حتی مراسم خواستگاری هم مثل تموم خواستگاری ها با همون اضطراب و هیجان مخصوص گذشت. حتی بله برون وقتی انگشتر نشون به دستم میرفت همون شرم خاص دخترونه تو وجودم پیچیده بود با اینکه خونواده هامون از قبل فامیل بودن و از رابطه ی ما هم خبر داشتن اما همه چیز خیلی خاص بود برای هر دومون. آخ اصلا حواسم نبود به کلی از بحث سفر در اومدم. فرزاد یه فایل از آهنگهای خاطرانگیز و عاشقانه که درخور حالمون بود جدا کرده بود و وقت خواب روشن کرد تا همصدای اولین شب با هم بودنمون بشه. یه اتاق نیمه تاریک، یه پنجره ی بزرگ که حتی از پشت پرده هم می شد نور ماه رو حس کرد، یه نسیم خنک و گاهی سرد که آغوش گرمش مانع مشد تا بلرزم، صدای موج دریا و یه آهنگ عاشقانه، لمس دستاش و نوازش موهای بلندم، ... و خوابی که هیچ وقت با چنین آرامشی تجربه نکرده بودم... و صدای آهنگی که همچنان میخوند...

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من

پس از عذاب و انتظارتمام اضطراب من

تورا نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

...

با اینکه من عاشق جنگلم اما به علت کمبود وقت فرصت نشد بریم  در عوض روز آخری که اونجا بودیم یه کم دورتر از ساحل دقیقا پشت ویلا یه جاده پیدا کردیم که واقعا رویایی بود. راستی ساحل هم اختصاصی بود. کنار دریا کلی فیلمای خنده دار از هم گرفتیم که البته اون فیلمارو پیش هیچ کس رو نکردیم و عکسای یکی از یکی خوشمل ترمون رو هم با کلی سانسور به بقیه نشون دادیم. راستش تاخیرم واسه نوشتن سفرناممون هم شاید یکی از دلایلش همین بود که گاهی دلم میخواد بعضی چیزا فقط واسه خودمون باشه. دلم نمی خواد حتی خاطره ی خوبش رو با کسی قسمت کنم. گاهی خسیس میشم. نمی دونم! و البته اینجا هم به علت هزار و یک رهگذر آشنا من باز تا حدودی دچار خودسانسوری میشم و میرم سراغ روز آخر. پنجشنبه بعد از ناهار به سمت تهران حرکت کردیم و یه راست رفتیم خونه ی خالم یا همون مادرشوهرم. بر خلاف اون چیزی که انتظار داشتم اصلا خونشون بهم بد نگذشت و حتی یه جورایی میتونم بگم که خوب بود. عصر جمعه هم با کلی سوغاتی و ساکی از لباس های کثیف به خونمون برگشتم و فرزاد هم بعد از شام رفت. بعد از سه روز و شب مداوم کنار هم بودن و اون همه خاطره ی قشنگ خداحافظی سخت ترین کار ممکن بود...  

پ.ن: امروز طراحی آلبومم تموم شد. وای که از همین حالا واسه چاپشون هیجان دارم. اونقدر همشون ناااااز شدن ولی به این زودیا آماده نمیشه که! اگه فردا بفرستیم واسه چاپ و صحافی تا دو هفته دیگه بهمون تحویل میدن!

پ.ن: مینو کوچولوی ما هفته ی پیش حسابی حالش بد شد و سه شب هم تو بیمارستان بستری بود. خدارو شکر پنجشنبه مرخص شد ولی دعا کنید که خوب خوب بشه. روزای بدی بودن اون چند وقت...

مسافرت  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 21 مهر 1388

فردا همراه همسر عزیزتر از جانم میریم سفر. یه سفر دونفره ی قطعا خاطر انگیز و عاشقانه که تا آخر عمر هرگز از یادمون نمیره. مکانش هم ناکجاآباده! چرا؟ چون هنوز خودمون هم نمیدونیم میخوایم کجا بریم! دیدیم زندگی یکنواخت شده گفتیم خودمون رو سورپرایز کنیم و فردا بریم ترمینال واسه هر جای نزدیک و خوش آب و هوایی که بود راهی سفر بشیم! پنجشنبه رو هم مرخصی گرفتم و خلاصه این چند روز و با همیم و میخوایم فقط خوش بگذرونیم! دعا کنید همه چی عالی باشه و وقتی برگشتم کلی حرف واسه گفتن داشته باشم. خیلی هیجان زده ام. الانم یه ساک به چه بزرگی بستم و گذاشتم کنار اتاق. من اصولا سنگین سفر میکنم. میدونم اخلاق بیخودیه ولی خب دست خودم نیست دیگه. فقط الان دلم واسه فرزاد میسوزه که بنده خدا میخواد اینارو با خودش اینور و اونور بکشه چون قطعا به من اجازه نمیده این بار سنگین و جابه جا کنم. میگم حالا خوبه من خودم خونه دار نیستم وگرنه فکر کنم وسایل خونمون رو هم بار میکردم با خودم می بردم. خب دوست جونام اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم ( که قطعا نبودیم) رفتیم. سعی کنید زیاد از دوریم اشک نریزید. زودی برمیگردم یه کم صبر داشته باشید ! 

اولین دعوای زن و شوهری  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 14 مهر 1388

-حالا که اجازه دادم شناسنامم با اسمت خط خطی شه هرچی من بگم باید همون کارو کنی! همین لباس مجلسی رو برام بخر! 

-من که پول ندارم! 

-خب پول نداری  واسه چی زن گرفتی؟ 

-اصلا دیگه حق نداری بری خونه ی مامانتینا! 

-خونه ی مامانمینا نرم خونه ی مامان تو هم نمیرم! 

-فعلا که قراره بریم خونه ی مامان من زندگی کنیم!!!! 

... 

آره دیگه دوستان زندگی متاهلی خیلی شیرینه!

دوباره آغاز خواهم شد  چاپ
تاریخ : جمعه 10 مهر 1388

یه پیرهن عروسکی زرد و سفید دو تا صندلی که دورش پر بود از بادکنک زرد و سفید یه دسته گل زرد و ظریف. حضور دوستان خوب و عزیز یه کراوات زرد و قشنگ که با کلی وسواس خریداری شد. یه تاج زرد که روی موهای مشکی می درخشید. انگار خورشید زرد به همه جا تابیده شده بود. انگار همه جا روشن شده بود. انگار زندگی ما بود که از پوسته ی تنهایی رها شده بود و حالا بال و پر می گرفت و در تلالو خورشید به پرواز درمیود. انگار آفتاب بعد از یه روز ابری طولانی دوباره طلوع کرده بود. انگار زندگی تازه ای آغاز شده بود. واژه های مقدس خوانده می شدند و من دعا می کردم برای تمام کسانی که بارها برای دعا شدن سفارش کردند و برای تمام آنهایی که می شناختم و نمیشناختم برای تمام آنهایی که دوستشان داشتم و نداشتم و برای خودم و تو که هنوز دنیایی آرزو دارم…

   1       2       3       4       5       ...       7    >>